تبليغاتX
طنز
یاد باد آندم که با دلبر قراری داشتیم *** در دل سنگش همیشه اعتباری داشتیم

تا اطلاع ثانوی

تعطیل

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

 

خواب بودم. ساعت حول و هش 5/6 صبح. با زنگ تلفن از خواب پریدم. پدرم گوشیو برداشت . با "سلام وچی شده؟" شروع وبا "الآن میام اونجا" تموم کرد. دلهره وترس همه ی وجودم رو گرفت.پرسیدیم چی شده؟ کی بود؟ بابا گفت حسن حالش خوب نیست. یکدفعه موندم. عمو حسن حالش خوب نیست یا یاسمن ؟ بابا گفت حسن. گفتم عموحسن دیروز میگفت یاسمن تب داره میخوام ببرمش دکتر پس چرا خودش؟ پدر ومادرم رفتند ولی من هر چه اصرار کردم که بروم فایده نداشت.بابا گفت داداشت خوابه پیشش باش خبرت میکنم.

دلشوره ولم نمیکرد. محمد از خواب بیدار شد. به بابا زنگ زدم ،"چی شده،کجایی،عمو حسن چطوره؟"بابا با صدایی لرزان پر از بغض گفت حالش زیاد خوب نیست ،اورژانس اومده. گفتم چرا نمی برینش بیمارستان گفت نمیشه وخداحافظی کرد. دوباره زنگ زدم ،بابا حال خوشی نداشت گفتم میخوام بیام اونجا .گفت الان نیا .گفتم محمد بیدار شده میخوام بیام.قبول کرد.

وقتی سر کوچه عموحسن رسیدیم چند نفر از دوستان بابا رو دیدم.پرسیدم چی شده ،شما اینجا چه کار میکنید؟همه بهت زده وناراحت بودند، چیزی نگفتند.رفتم بالا .جلوی در دیدم صورت بابا پر از اشکه.جلوی بغضمو نتونستم بگیرم .بابام منو بغل کرد وتا تونست گریه کرد. من ندیده بودم بابام اینجوری گریه کنه. پرسیدم عمو کجاست؟ گفت تو اتاق. رفتم تو . همه گریه می کردند. هر کسی یه جوری ناله و شیون میزد. در اتاقو باز کردم . دیدم عمو حسن روی رخت خواب آروم خوابیده. دوستاش دور سرش نشسته بودند. کاشکی این صحنه رو نمیدیدم. دستمو گذاشتم روی پیشونی و صورتش، دیدم سرده سرده و لبش کبود............................

کاشکی خواب مانده بودم.

 

از عشق وصال بی وصالی چه کنم ***از شدت این غم جدایی چه کنم

باهر نفس  فتاده  از  فرقت یار ***  از داغ دل بی همنوایی چه کنم

 ترا بسته است پیوندی با دوست***  بگوکه  از یاد  جدایی  چه کنم

جدایی  نیست که  نزدیکی   بود***  ولی فراق چنین نزدیکی چه کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

سلام

دوستان عزیز

به وبلاگ این حقیر و دوست  گرامیم محمد خوش آمدید

لازم بذکر است اوون حقیر هیچگونه دخالتی در ایجاد این وب نداشته و ندارد و نخواهد داشت

فقط به امر مقدس فضولی اشتغال دارد

این شعر هم تقدیم به دوست گرامیم محمد آقا (باباجی):

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی                   نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

persianboy13

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 


گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 
 

 

اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره‌، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه،  ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه‌س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

اگه با عيالات متحده‌ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو مي‌كنه، اهل بند و بسته!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي‌كنه، جون به عزرائيل نمي‌ده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق‌العاده‌س، دوست داشتنيه!

و بالاخره اگه راست و درست و بي‌كلك باشه، ميگن: هيچي نمي‌شه، به درد لاي جرز مي‌خوره!


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟                                                                  


خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟

مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟


! نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين
موقع خواستگاری کبریت داشته باشید

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

 

این خطای دید نیست چشم شمامشکل دارد

سری به چشم پزشک بزنید

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

 

وقتی شیشه ها دوجداره نباشه عاقبت این میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت   توسط علی فرازنده ومحمد |